| با مهر | |
|
جمعه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩
خود
بهتر از این هم می توان گفت که؟ سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد! چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧
هندونه
یه نفر می گفت هندونه رو فقط می شه زیر بغل کسی گذاشت که زیر بغلش خالی باشه!
پ.ن: توصیه: زیر بغلتون همیشه پر از اعتماد به نفس باشه تا کسی نتونه با هندونه پرش کنه دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
سراب
دور می بینی سراب و می دوی عاشق آن بینش خود می شوی پ.ن:آدمها هرچه دوست و در تخیل دارند به شکل سرابی در معشوق خود می بینند و بعد عاشق همان تخیل می شوند و ...! دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٤
کوتاه
تاری ِ تار ِ تار! طُرهای از مو٬ راه نگاهش را بسته بود اماديگر رمق پس زدن تاريکی را نداشت٬عادت کرده بود دنيا را کرکرهای ببيند. خسته از انتظار براي يافتن وسيله٬ موافق جهت مسير٬ درحرکت بود اما هر بار كه وسيلهاي پيدا مي شد نام مقصد را فراموش ميكرد! اتومبیلی نقرهاي چراغ زد. نورش آنقدر زياد بود كه بتواند از كركره نگاهش عبور كند و ديگر لازم نبود دستان خسته تاول زدهاش را براي پس زدن دسته مو بلند كند! رويش را برگرداند و مسير را عوض كرد. بادِ وحشتي سرد، طُره را پخش و پخش تر كرد،آنقدر كه نور ِهمه چراغهاي لاابالی در تاريِ تارهاي قهوهاي گم شد. صداي بسته شدن در ماشيني را شنيد و بعد صداي بسته شدن در و درهاي ديگر و ديگر مسافري باقي نماند.اما وسيله ميرسيد انگار... _ آخرِ ِ ... _ قيييييييييييييييييييييژژژژژژژژ...چي ؟ كجا ؟ _اممممممممم...آخر ِ دنيا ! _ چشماتو خوب باز كن و يه نيگا درست بنداز آبجي ،آخرِ ِ دنيا همينجاست که واسادی !اونقدر عقب عقب برگشتی تا رسيدي به نقطه آخر! حرفي ندارم سوارت كنم و كرايه بگيرم اما فقط ميتونم برت گردونم اول دنيا. قبوله ؟ تارهاي تاريك و قهوهاي را که پس زد، همه جا تاريک شد . آخر دنيا همينجا بود.
توضيح: آخرِ ِاول= اول ِ آخر!!! جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤
I don't care
از اول و ادامه ...
برای عزيزترين خواهر دنيا الان كه مي نويسم ، تو و آن دختر نازنينت روي صندليهاي هواپيما نشستهايد و احتمالا غذاهاي وجيترين ميخوريد و مطمئنم چون چارهاي نداريد، تحمل ميكنيد. مهماني 20 روزهاتان به ايران كمتر از 20 ثانيه برايم گذشت كه فكر كنم همه ما از لحظه لحظهاش لذت برديم و فقط ترس از تمام شدن اين ديدار، باعث دلهره و عذابمان ميشد و مخصوصا بدترين دقايق، آنشبِ فرودگاه بود كه هرچه آتنايت نگاه غم آلود به خاله درب و داغانش ميكرد تا اشكش را در بياورد با شوخيهاي مكرر و لوس خاله مواجه ميشد تا اينكه آخرين نگاهش پشت بازرسي پيچيد و اشكهاي خاله جاري شد و تو يك لحظه برگشتي و من دوباره لبخند زدم و حاضران آنچنان نگاه متعجبي روانهام كردند كه اين خاله خندان دلقك را چه شده لابد؟ از همه بدتر مامان بود كه لنگ لنگان و با زحمت خود را به ماشين رساند و تا رسيد دستي به پاهايش ماليد و رود رود گريه كرد و من ميان بغض و خنده پرسيدم: واسه كدومش گريه ميكني درد پا يا رفتن دخترت ؟ اما آنچه باعث شد بعد از سالها كه به خاطر وجود اينترنت (چيزي حدود 9 سال) كه نامهاي واقعي و كاغذي برايت نداده بودم، بنگارم، ياد آوري آن مسافرت كوتاهمان به كيش و آن جمله تكرار شدنيت بود كه اين روزها دائم براي دهن كجي به همه ناملايمات به خنده و جدي تكرار ميكنم... قبل از فرود به تو گفتم : دلم ميخواد وقتي وارد كيش شديم ، بهم بگي همون احساسو داري كه من چند سال پيش براي اولين بار داشتم؟ و ما تا آمديم بارها راتحويل بگيريم يك گروه كوچك اركستر،آهنگ پرخاطره "نازنين ِ مريم" را نواختند و كم مانده بود همه با هم برقصيم و تو با شنيدن رايحه رطوبت و ديدن جدول و شمشاد و نخلها درست همان احساسي را پيدا كردي كه من داشتم،همان گذشته شيرين قبل از جنگ... ادامه... شيشه کوچکِ مثل لامپ چراغ خواب را از کيف در آوردم و جلوی شامهام اسپری کردم. اين يكي از بهترين سوغاتهايي بود که در همه اين سالها از تو گرفتم.( البته فراموش نمي كنم ملوديكايي كه براي تولد 8 سالگي كنار بالشم گذاشتي و صبح آن روز فكر كردم بهترين هديه دنيا را گرفتهام!) عطری که در همه گلفروشيها و کوچه ها و باغچهها، سالهاي بعد از جنگ دنبالش گشته بودم ٬عطر ياس ِ رازقی ِ همان باغچه خاطره انگيز خانه کوچکمان در بوارده! عطر همان گلهای کوچک سفيد که بچهگيهایم فکر میکردم از خانواده رُز و نسترنه که يه عالم کوچک شده! و استشمام ” فراتر از بهشت“(1) به همراه شرجی آخر مرداد مرا برد به همان کودکی بیدغدغه و زيبايم و تورا؟ نميدانم! شايد به جوانی پرشورت و.. غروب گذشته بود که خسته اما پرهيجان به همراه دوست عزيزمان ؛خانم دکتر... وارد هتل شديم و تا جا گرفتيم و فرم ها را پر كرديم حدود ساعت ۱۰ شب شد.خواستيم جايی٬بازاری و يا دريايی برويم که چون تو مدير برنامه و بزرگتر بودی گفتی : اول بريم شام بخوريم و ما غرغر کنان در حاليکه تنها مشتريان رستوران غذاي چيني بوديم مشغول سفارش و بعد خوردن شديم . اما ديگر براي جايي رفتن دير شده بود. من و خانم دكتر و آتنا هي غر زديم كه ما مگه چقدر وقت داريم كه همش صرف خوردن بشه؟ آتنا هم مثل هميشه كه تك جملههايي عاقلانه ميگويد با لهجه فارسي_امريكايياش گفت : غذا رو هميشه مي شه خورد اما كيش رو هميشه نميشه اومد! و تو نگاه بدي به ما كردي و گفتي : حالا كه شكماتون سير شده اينقدر... بالاخره خوابيديم و تصميم گرفتيم كمتر بخوريم و بيشتر بگرديم و از لحظهها استفاده كنيم .بعد از صبحانه راهي بازار شديم و تا نزديكيهاي 2 خريد كرديم بعد از آن برگشتيم هتل.همه گرسنه بوديم اما جرات جيك زدن نداشتيم. قرار شد كمي استراحت كنيم و بعد بريم شنا اما من از گرسنگي يخ كرده بودم و خوابم نبرد . دريا و شنا را هم رفتيم و گرسنه تر از قبل برگشتيم .حدود ساعت 5 بود .من و آتنا ملتمسانه به اتاق تو و مهتاب جان آمديم . واي كه ژست آن روزت بامزهترين ژستي بود كه از تو به خاطرم خواهد ماند. پايت را كه در مسافرت ورم ميكند روي ميز گذاشته بودي و عينكت بر چشم بود و مجله اطلاعات كيش را دست گرفته بودي و راجع به ساخت رستوران كوه نور كه واقعا بي نظير بود، توضيح ميدادي كه با جيغ و داد" ما گرسنمونه" ،انگشت اشارتو به طرفمون گرفتي و زير عينكي وبا اخم نگاهمان كردي و تند تند مثل آمريكاييها سرت راتكان دادي كه :I don’t care""(2) و باز "I don’t care"و هرچه ما جلز و ولز كرديم باز گفتي :" I don’t care"ديشب كه شكمتونو سير كردم ،غر زديد كه مگه آدم چند بار كيش ميآد؟ اما غذا هميشه هست ،يادتونه ؟ حالا تماس گرفتم هيچ رستوراني غذا نداره و تا ساعت 8 شب هم بايد صبر كنيم كه بريم كوه نور(3) بنابراين " I don’t care"!!! و من از آن روز مرتب سر تكان ميدهم و مغرورانه مثل خانم معلمهايي كه از مردود شدن شاگردهايشان موقع تنبلي پيشاپيش خبر مردود شدن را دادهاند و براي گذشتن از اتفاقات بچهگانهاي كه به بازي ميماند و براي هزار مسئله بي اهميت آزاردهنده ديگر ميگويم " I don’t care" !!! 1-ترجمهي نام عطريست كه به نظر من بوي ياس رازقي ميدهد! 2_ " من اهميتي نميدهم" يا به من چه ! 3_ كوه نور رستوران تازه ساختي است كه نماي بيروني آن مانند كوه است و داخل آن مانند غار وحتي در ِ ورودي آن دو قطعه سنگ است كه اتوماتيك باز ميشود و البته از مصالحي به شكل سنگ ساخته شده.
[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
